سلام شرمنده چون من گفته بودم سه شنبه آپ ميكنم ولي الآن چهار شنبه هستش
آخه خط ديتاي منطقه ي ما خراب بود
يكشنبه من امتحان مدارداشتيم و فرداي اون روز نمره ها رو اعلام كردن اما دوشنبه ها من دیرميرمدانشگاه. وقتي من رسيدم رفتم غذا خوري تا نشستم ومشغول شدم يكي از دوستان اومد پيشم گفت: نمره ها رو زدن رو برد اصلي دانشگاه منم ديگه غذا و وسايل ها رو گذاشتم و با عجله رفتم تا نمرم رو ببينم بعد از10 دقيقه تازه تونستم اسمم رو پيدا كنم.
ستون ليست رو دنبال كردم تا به نمرم رسيدم يه هو مثل اينكه رو سر آدم يه ديگ آب جوش خالي كرده باشن سوختم بعد خشکم زد آخه ديدم به جاي نمره يه گردي تو خالي با دوتا خط كنارش برام گذاشتن تو ليست و جلوش نوشتن صفر تمام .
جونم براتون بگه ما كه با كلي اميد و آرزووبلاگ نويسي رو گذاشته بوديم كنار تا درس بخونيم وقتي اين نتيجه رو ديديم با لب لوچه اي آويزون برگشتم تو غذا خوري و غذا مو كوفت كردم(با عرض معذرت).
بعداز 20 دقيقه اي كه ديديم با ناراحتي كاري درست نميشه زدم به بي خيالي ولي آخه مگه ميشه بي خيال بود يه دانشگاه اسم آدم رو ببينن كه جلوش نوشته صفر تمام.
همينجوري نشسته بودم پيشه بچه ها (ديگه حوصله ي سر كلاس رفت رو نداشتم) كه ديدم مسئول آموزش اومد تو غذا خوري تا چشمش به من اوفتاد گفت: چرا نمرت اينقدر...... ديگه نزاشتم ادامه بده و پريدم وسط حرفاش گفتم :خانوم ...... اشتباه نشده؟؟؟؟(مسئول آموزش ما يه خواهر وبرادر هستن كه من چو ن اجازه ندارم اسم اونا رو نميگم).
اونم برگشت گفت چرا اسمت رو روي برگه ننوشته بودي منم كه تازه فهميدم كه چه گندي زدم فوري پريدم تو دفتر آموزش پيش آقاي ...... و چون تو امتحان همه سوال ها با هم فرق ميكرد يه نشوني دادم و برگه من روداد ديدم شدم ۱۹.
خلاصه تنها سودالبته زيان اين جريان اين بود كه يه غذاي خوشمزه رو از دست دادم.
مثل اينكه خيلي زياد شد بايد ببخشيد
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 0:32 توسط هادی
|
اطلاعیه(خودمونیش میشه خبر بد )
سلام
خوشحالم که بعد از مدتها تونستم (وقت کردم) مطلب بنویسم.
اول از همه دوستانی که به من سر زدن و نظر دادن و من نتونستم آنلاین بشم و به اونا پاسخ بدم پوزش میطلبم.
دوستان همون طور که خودتون میدونید امتحانات میان ترم دانشگاه شروع شده و تقریباْ داریم به آخر ترم میرسیم و من هم باید وقت بیشتری برای درس خوندنم بذارم. از همین جهت نمیتونم وبلاگ هر روز آپ کنم امید وارم که منو ببخشید.
از این به بعد من هفته ای یک بار سه شنبه ها وبلاگ رو آپ میکنم خوشحال میشم به من سر بزنید.
و پیشاپیش از دوستانی که میان نظر میدن و من کمتر فرصت پیدا میکنم به اونا سربزنم پوزش میخوام.
دوست دار همیشگیتان هادی
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 1:9 توسط هادی
|
و اما عشق
اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمايم؟ همه آرايش و زينت ها را به کناری نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزيدم چه زينتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمنی را که بر سينه داشتی اينک بر روی قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايی ميخواند. تو ای گل زيبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايی و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟ بيدار شو و وقت را گرامی بشمار...برخيز و به يار آور که در کنار سنگ ها مردی تنها و بيکس بانتظار تو نشسته که هرگز نبايد او را بفريبی چه ميشود اگر به سوی او روان شوی و هنگاميکه تنها چهره دلارای تو را در نظر خويش مجسم کرده است حقيقت را در برابرش آشکار سازی بنوای گام های خود از رويايی که او را در بر گرفته است برهانی تا وی محبوبش را لختی در آغوش گيرد. دست در دست هم نهاده ديدگانمان را به هم دوخته ايم زيرا سرنوشت اينطور ميخواست که ما هم لحظه ای از شراب ابديت سر مست شويم .
+
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 0:49 توسط هادی
|
..............................
و عشق دوست داشتن، نه از آن خود خواستن، وعشق خواستن همه ی خواستنی ها برای آنکس که دوستش میداری.
+
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 0:2 توسط هادی
|
بیاد جواد عزیز
سلام وقتی که از کمیل نوشتم دیدم دور از مرام و معرفته که از اون یکی دوستم که به فاصله چند روز از کمیل در صانحه رانندگی فوت کرد چیزی ننویسم.
خب اسمش جواد بود جواد رجبی ، من با اون 7 سال هم کلاس بودم از اول راهنمایی تا پیش دانشگاهی ، اصلاً میدونید چیه ، بدترین سال برای من سال تحصیلی 83-84 بود چون تواین سال 2تا از بهترین دوستام رو از دست دادم.
بگذریم ، هر وقت که یاد اردو هایی که تو مدرسه با جواد رفته بودیم میفتم و عکس های اونا رو نگاه میکنم اول کلی میخندم و بعد کلی افسوس میخورم. افسوس به این خاطر که چقدر کم تونستم اوقاتم رو با دوستانم بگذرونم وبا اونا باشم.
اگه یه چیزی رو بهتون بگم باورتون نمیشه من تا حالا سر مزار جواد نرفتم فقط از دورعکسشوکه بالای هجره ی خانوادگیشون گذاشتن میبینم براش فاتحه میخونم.
یه روزی ما هم باید بریم اون دنیا ، خوبی مردن از نظر من اینه که آدم اونایی که مدت ها ازشون دور بوده و دوستشون داشته دوباره میبینه.
خدایا رضایم به رضای تو و امیدوارم دیگه کسی رو به این زودی ها از من نگیری.
عکس جواد رو بعداْ میذارم
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 22:18 توسط هادی
|
دوستی به جای برادر
سلام
وقتی که داشتم نظرات دوستان رو چک میکردم. نوشته های آقا پویا رو که خوندم یاد یکی از بهترین و عزیز ترین دوستام اوفتادم به نام کمیل
کمیل دانشجوی رشته ی مهندسی کامپیوتر بود
این فرد به قدری برای من دوست داشتنی بود که حالا بعد از۹ ماه از فوتش هنوز نمیتونم باور کنم که اون فوت کرده
هنوز هر وقت به یادش می افتم دلم میخواد گریه کنم
حتی همین الآن که دارم مینویسم هم اشک تو چشام جم شده دلم میخواد برم سر مزارش و باهاش حرف بزنم بهش بگم که . . . . . . . . .
دوستی که از ۴ سلگی با اون آشنا شدم با هم شیطنت میکردیم یادم هست ۱ روز که رفته بودیم خونه مادر بزرگش تو روستا کلی آتیش سوزوندیم ......
یادش بخیر
خب آقا پویا میخواستم با این پست اولاْ یادی بکنم از از بهترین دوستم. دوستی که بخاطر بی احتیاطی یک راننده ی گیج اتوبوس (که اگه یه روزی دستم بهش برسه تیکه تیکش میکنم) تو سن ۱۹ سالگی در راه رفتن به دانشگاه فوت کرد. و دوماْ بهت بگم منم مثل خودت داغ عزیز دیدم (مادر بزرگ،دایی ،رفیق،برادر و .....)
ولی در تمام اونا گفتم خدارو شکر رضایم به رضای خدا
+
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0:8 توسط هادی
|
لطف خدا .........
خدایا
شکر شکر شکر شکر شکر و بازم شکر
آخه من دیروز ۳بار در یک روز تا پای مرگ رفتم و جان سالم به در بردم
بار اول ساعت ۱۲ ظهر داشتم از خیابون عبور میکردم که یه موتوری رسید و زد به
ما،بار دوم ساعت ساعت ۱:۰۰ بعد از ظهر بود که خودم پشت فرمون ماشین بودم و
تو میدون داشتم با سرعت زیادی میرفتم که یه ماشینی پچید جلوم و با ترمز شدیدی
که زدم به خیر کذشت (البته فقط خدا کمک کرد)،بار سوم ساعت ۷:۳۰ شب بودکه تو
جاده بودم لاستیک ماشین تو سرعت ترکید(خودتون میدونید که لاستیک های ساخت ایران بهتر از این نمیشه).
خب به نظر شما این اتفاقات که همشون به لطف خدا بخیر کذشت جای شکر نداره؟
+
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 10:11 توسط هادی
|
بدون شرح . . . . . .
دلمو به هر کی دادم، اونو تندی پس فرستاد
دیگه هیچ کسی نمونده، که بشه دلو بهش داد
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 22:23 توسط هادی
|
تو ...........
تو انرژی، تو جنونی
تو پری آسمونی
خلاصت کنم دیوونه
نفسی برام، تو جونی
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 22:20 توسط هادی
|
سفر
وقتی که عشق من رفت،دوستام بهم میگفتن
یکی جاشو میگیره،عاشق میشم بازم من
خبر نداشتن عشقم،دارو ندار من بود
رفتش و رفتن اون،شبیه رگ زدن بود
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 21:34 توسط هادی
|
پرتو سحرگاهی از پنجره من ميتابد و از جانب تو پيام می آورد: آنچه به دست گرفته ای چيست؟ پاسخ ميدهم: اين يک شاخه گل يا ريحان و گلاب نيست ولی چون از محبوب به يادگار مانده برای من عزيز است. آنگاه بر جای خويشتن نشسته می انديشم: اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمايم؟ همه آرايش و زينت ها را به کناری نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزيدم چه زينتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمنی را که بر سينه داشتی اينک بر روی قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايی ميخواند. تو ای گل زيبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايی و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 13:13 توسط هادی
|
امام زمان
آفتاب لایق نیست والا میگفتم جرقه نگاه توست
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 10:41 توسط هادی
|
خیال ........
ديشب که به ديدارم آمدی دسته ای از گلهای سپيد بر سينه خود آويخته بودی بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هديه دهی.ليکن جرات نکردم.
وقتی از من جدا شدی و در خوابگاه خويش خفتم ديدگانم خواب را از من گريزان نمودند و هنگاميکه شفق سر زد چون نيازمندی برگهايی از دسته گلت را يافتم وآنها را بوييدم.
اين برگهای خشکيده خود ارزشی ندارند ولی چون يادبودی از محبت و عشق تو هستند بجای گل و شيشه عطر از آنها نگهداری ميکنم تا روزيکه دگر باره بديدارم بيايی و دلم از نگريستن رخساره همچون برگ گلت آرام گيرد.
+
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 20:50 توسط هادی
|
یکی از بدتری اتفاق های زندگیم
سلام
امروز یک اتفاق خیلی بد برام افتاد
امروز من از یکی از دوستانم که مشغول انجام کاری بود با موبایل عکس گرفتم و از شانس بد من یکی دیگه از دوستام که در غذا خوری نشسته بود از من گوشی خواست تا با اون آهنگ گوش کنه منم تو رودروایستی گوشیمو دادم بهش اما بهش کفتم که به قسمت گالری نره.
اما اون بعد از اینکه همه آهنگ ها رو گوش کرد وتمام شد اومد توی جمع من و چند تای دیگه از رفقا نشست و شروع کرد با گوشی من کلاس اومدن و فوضولی کردن، ُورفت به قسمت عکس های گالری و تا چشمش به عکس ها افتاد زد زیر خنده،منم تا متوجه شدم گوشی رو از اون گرفتم فقط شانسی که آوردم این بود که سر اون دوستم که تو عکس بود در تصویر نیفتاده بود وشناخته نشد.
وقتی که دوستم دید که عکسش دیده شده از دست من خیلی ناراحت شد. اونم بنده ی خدا حق داشت که ناراحت بشه،منم جای اون بودم ناراحت می شدم.
آخه اون فکر میکنه که من خودم برای مسخره کردن اون،عکسشو نشون دادم
نمیدونه که من چند بارمکرراً به اون کسی که گوشیم دستش بود گفتم که وارد عکس های گوشی نشه آخه من به اون اعتماد کردم و در عوض اون با کمال بی معرفتی از اعتماد من سوء استفاده رو کرد
وباعث از بین رفتن 5 سال دوستی شد
من الآن نمیدونم اولاً با چه رویی تو صورتش نگاه کنم و به اون بگم ببخشید؟ و ثانیاًنمیدونم اون میتونه من رو از صمیم وجودش ببخشه؟
آخه خدا جوون من به درگاه تو چه گناهی رو مرتکب شده بودم که باید منو با گرفتن بهترین دوستم مجازات میکردی؟؟؟؟؟؟
خدا فقط خودت کمکم کن تا . . . . . . . . . .ممنون که درد دل منو خوندید برام دعا کنید
الآن که دارم این متن رو مینویسم واقعاًنمیدونم چی کار کنم کمکم کنید
فقط پیشه خودم فکر کردم که شاید(فقط شاید)بیاد و این مطلب رو بخونه و بتونه منو ببخشه
التماس دعاء
+
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 6:54 توسط هادی
|
سلام
من میخواسنم تو این وبلاگ مسائل متفرقه ننویسم ولی با اتفاقی که برام افتاد تصمیم گرفتم هر حرفی رو که نمیتونم به مخاطب خودم بزنم اینجا بنویسم.
+
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 6:44 توسط هادی
|
مستی را بهانه کردم و گریستم
تاندانند دیوانه ی کیستم
+
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 11:30 توسط هادی
|
یکی بود یکی نبود
اونیکه بود تو بودی و اونیکه نبود من بودم !
یکی داشت یکی نداشت
اونیکه داشت تو بودی و اونیکه تو رو نداشت من بودم !
یکی خواست یکی نخواست
اونیکه خواست تو بودی و اونیکه بی تو بودن رو خواست
، من بودم !
یکی برد، یکی باخت
اونیکه برد تو بودی، اونیکه دل به تو باخت من بودم !
یکی گفت و یکی نگفت
اونیکه گفت تو بودی، اونیکه دوست دارم رو به هیچ کس
جز تو نگفت من بودم !
یکی ماند و یکی نماند
اونیکه ماند تو بودی و اونیکه بدون تو نماند من بودم !
+
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 3:37 توسط هادی
|
شیشه را قطره های باران شست
یاد تو را در دل من هیچ چیز نتواند شست
+
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 2:48 توسط هادی
|
سلام
من هادی هستم
دانشجوی رشته ICT
از امشب همراه شما هستم
+
نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 2:34 توسط هادی
|