نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد که دائم بشکند سکوت مرگ بارم را . . . .
غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم تا ابد با درد و رنج خویش خلوت میکنم
رفتــی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد من در این ویرانه ها احساس غربت میکنم
ابراي پاييزي دلگير من
جــوون تـرهـاي چـهــره پـيـر مـن
چشم هاي من ، بي خبر هاي ساده
مـنـتـظـر هـاي دل به جـاده داده
مردمك ها تون به كجا زل زدن
باز مـژه هـاتـون به كجا گـل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشـتـبـاه قبـلـي تون ميسـوزم
با اينكه هيچكس نيومد پيش من
شب زده و چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
بـا تـنـهايـي كـه بـهـتـريـن رفـيـقه