+
نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 13:31 توسط هادی
|
اوهام . . . .
بعد از مدت ها دوباره دیشب گرمای حرف هایش و وجودش را حس کردم.دوباره انگار در خیال ، کنارم بود و مقابل من با همان معصومیت خاص خود نشسته بود و به من نگاه میکرد و نگاه میکرد و باز هم نگاه میکرد.
انگار او هم مانند من منتظر حرفیست.
حرفی که به این سکوت مرگ بار پایانی بخشد تا شروع مجددی باشد.
شاید او هم میداند کهدرنبودش چه زجری می کشم.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دوباره گرمای دستانش را حس کردم اما این بار با دفعات پیش یک فرق عمده داشت.این بار به جای اینکه گرمای دستانش را بر روی سینه ام حس کنم آن را بر رو گلویم حس کردم.داشت مرا نابود می کرد و به قعر اعماق زمان فرو می برد و باز هم بی تفاوت به من می نگریست.
آری همان دستانی که روزی تقاضای مرا رد نکرد ، حال وجود مرا نابود می کند.
شاید می خواهد با این کار مرا از این قفس رهایی دهد و مرا از این زندگی ننگین راحت سازد.
آری بی گمان همین بوده است.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دلم را خار کن عیبی ندارد
شبم را تار کن عیبی ندارد
***** مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ، جوان ز حادثه ای پیر میشود ******
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 20:31 توسط هادی
|
............
مگر می شود لحظه ای از حرف های تو، نگاه های تو، خنده های تو، اخمهای تو، نگاه های تو و بازهم نگاه های تو را فراموش کرد؟ و من مدت هاست که بدون هیچ شروعی در نقطه پایان دست و پا می زنم. این رسم زمانه است.
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بیگمان باید همین باشد
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 1:46 توسط هادی
|
داستان همیشگی ولی نخ نمای سیمرغ . . .
داشتم کتاب منطق الطیر عطار رو ورق می زدم رسیدم به داستان سیمرغ و بحثی که بین پرندگان و هدهد بود.در حالی که داشتم می خوندم این فکر به ذهنم رسید که شاید زندگی ما آدم ها هم مثل همون عده ای از پرندگان هست که به دنبال سیمرغ بودند و می خواستند به اون برسند.ما آدم ها هم توی راهی که برای رسیدن به هدف و مقصود خود طی می کنیم به افراد زیادی بر میخوریم و تعدادی از اونها برای مدتی با ما همراه میشن و بعد ما را توی مشکلات تنها می گذارند ، عده ای از ما دوری می کنند و عده ای هم تا آخر مسیر با ما می مونند و به هدف خودشون در کنار دیگران می رسند. و رسم همراهی رو به جا میارن.
فقط این وسط یه مشکلی هست.
اونم اینه که افرادی که توی این مسیر سر راه آدم قرار میگیرن از همون اول معلوم نیست که توانایی ادامه مسیر رو دارند یا نه ؟
اصلا باورم نمیشه که روزی اومده که من برای اون نمی نویسم.
آخه اونم جزو دسته ی اول قرار گرفته.
+
نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 23:38 توسط هادی
|
گله . . .
هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیـگـانه جدا دوسـت جدا میشکند
بیـگـانه اگـر میشکند باکـی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 11:1 توسط هادی
|