یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت ....!
یاد گرفته ام ...
اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت
"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"
*******************************
اگه راستشو بخواید امروز تولدمه 16 خرداد
امروز روزی هستش که من به این جهان دون پا گذاشتم
20 سال پیش صدای گریه طفلی گوش این عالم را کر کرد و او هادی نام گرفت و حال بعد از گذشت 20 بهار از عمرش ، باز هم صدای گریه اش گوش عالم را کر خواهد کرد.
کریه . . . .
اشک . . . .
چه واژه های غریبی بودن برای من تا 2 سال پیش اما حالا . . . .
اما حالا این واژه ها عادی ترین و روال ترین رویداد زندگی من شدن.
امشب دوباره خودم را در وسط جاده ای میدیدم که واقع در میان کویری بود که تا چشم کار می کرد چیزی به جز تنهایی و زمین و آسمان دیده نمی شد.
انگار هیچ کس به جز من در این راه قدم نگذاشته بود و تنها من بودم که در میان بیابانی تنها به نظاره ی خودم ایستاده بودم و به دنبال کسی میگشتم که تا کنون در کنار من بود و لی حال اثری از او نیست، هیچ اثری حتی یک رد پا.
آه خدای من
نا سلامتی این پست قرار بود در مورد تولد من باشه ولی مثل اینکه هر وقت می خوام چیزی بنویسم ناخود آگاه به یک جهت خاص کشیده میشوم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 5:32 توسط هادی
|
لحظه ای با من باش
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
اما . . . .
ما:
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
دست تو بود و دست من
+
نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 0:57 توسط هادی
|