بعد از مدت ها دوباره دیشب گرمای حرف هایش و وجودش را حس کردم.دوباره انگار در خیال ، کنارم بود و مقابل من با همان معصومیت خاص خود نشسته بود و به من نگاه میکرد و نگاه میکرد و باز هم نگاه میکرد.
انگار او هم مانند من منتظر حرفیست.
حرفی که به این سکوت مرگ بار پایانی بخشد تا شروع مجددی باشد.
شاید او هم میداند کهدرنبودش چه زجری می کشم.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دوباره گرمای دستانش را حس کردم اما این بار با دفعات پیش یک فرق عمده داشت.این بار به جای اینکه گرمای دستانش را بر روی سینه ام حس کنم آن را بر رو گلویم حس کردم.داشت مرا نابود می کرد و به قعر اعماق زمان فرو می برد و باز هم بی تفاوت به من می نگریست.
آری همان دستانی که روزی تقاضای مرا رد نکرد ، حال وجود مرا نابود می کند.
شاید می خواهد با این کار مرا از این قفس رهایی دهد و مرا از این زندگی ننگین راحت سازد.
آری بی گمان همین بوده است.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دلم را خار کن عیبی ندارد
شبم را تار کن عیبی ندارد
***** مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ، جوان ز حادثه ای پیر میشود ******
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 20:31 توسط هادی
|