کسي در بي گناهي ها
دلش از بابت تنهايي اش بد جور مي سوزد
کسي با بي کسي بد جور مي رقصد
و در آبشخور يک چند حرفي
صورت افسرده اش را خوب مي شويد
کسي انگار فهميده
که حتي مرگ هم عاجز است
از اين همه فرياد
و تنهايي
صداي بسته اش را در گلو
برده فرو
و هر بار از کنار تشنگي
بر صحنه مي خندد