به چشمانم میگویم آنقدر ببارند تا سراب ، آب را بفهمد . . .
سلام
این روزها سردی روزگار و آدم هاش ، نگاه هاشون ، لبخند هاشون . . . . همه و همه ، تک تک سلول های وجودم رو میسوزونه
یادم میاد روزی یه دوست حرفی بهم زد که اون موقع از سر مستی منظورش رو نگرفتم اما حالا میبینم که چی میگفت .
گفت : بسوز دلا که سوختن صدای توست
من فقط بهش لبخند زدم و ازش گذشتم اما نفهمیدم چی میگه.
آه خدای من
افسوس
صد افسوس که چه زود دیر میشود.چه زود لحظه ها میگذرد و در اول پایان قرار میگیریم.
اول پایانی تلخ برای شروعی . . . نه . . . این بار دیگه نه. . . دیگه اجازه نمیدم شروع بشه . . . تصمیم دارم روی همین اول پایان بمونم . یعنی اگه راستشو بخواین یه جورایی لذت بخشه.
لذتی که هیچ کس جز خودت نمی تونی درکش کنی . لذت موندن و دیدن . دیدن بهترین ها برای بهترینت .دیدن خوشی و شادی کسی که بهترین های زمین و آسمان ها رو براش می خواستی . دیدن کسی که تو رو نمیبینه ، البته اینم خودش یه نعمت چون میشینی یه گوشه و از خوشی اون خوشی .
اما خیلی سخته به خدا سخته ، آخه . . .
گناه اگر نـــبـود اخـتـیـار مـــا حـــــافظتو در طریق ادب باش گو گناه من است
اما
یادم باشد
حرفی نزنم که اشکی بریزد
خطی ننویسم که دلی بشکند
..........
دلم را خوار کن عیبی ندارد
شبم را تار کن عیبی ندارد
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 9:28 توسط هادی
|